تبليغاتX
دمپایی سوخته

با چشم هایش در آینه جسمیت مدام تکرارییم را برانداز می کنم

با صلیبی آویخته از گردن

که انتظار او را می کشد لابد

که شاید بیاورندنش

ببندنش به او

پاهاش آویز شود بیفتد میان اشکال هندسی ام

 

دکمه ها را یکی یکی بالا میروم شبیه پله های منکرات

و آینه را که رد کردم

و در را که

شبیه ببری ام که به جنگل های آفریقا بر می گردد

من با تمام زنانگیم از چشم هاش مقلوب می شوم

من کریستوفر بار کلمبوس تو هستم خانم شماره بدهم

بعد پله ها را یکی یکی بالا می روم

شبیه دکمه هایم

و چند سطر سکوت احتمالی لابد

......................................

..........................................

.................................................

 

به خانه که برگشتم

دکمه ها را یکی یکی پایین می آیم

شبیه پله های منکرات

چشم هایش را بر می گردانم

چشم هایم را

و روی آینه می نویسم

مرد ها موتورهای جستجو گرند

لابد تو گوگلی

 

 

 

 الیاس قنواتی

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 6:55 توسط الیاس |