تبليغاتX
دمپایی سوخته

خیالت تخت باشد

پنیرت را که خوردم  

برایت عسل می آورم

نان و کره با تو

صبحانه ای گرم ...

 

خیالت تخت باشد

آب که از سرت گذشت

شاخک هایم را طناب می کنم

بالا می کشمت

مثل آب بینی

که هر سوراخی اتاق من است

برقص می ایستیم بعد

تا چرخش مداوم

تا سر گیجه

با من بمان

من با تو به تک سوراخ میزنم

تنها که می شوم : من موش کندویی ام

حالا به من بچسب

نیشت نمی زنم

دزدی نمی کنم

پنیرت را که خوردم  عسل پس می دهم

حالا با من برقص

حالا با من بچرخ

موشی صدایم بزن

موشی صدایم بزن

موشی صدایم بزن

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 19:26 توسط الیاس |

درود به همه دوستان

 

مانیها سایت ادبیات امروز است که می خواهد آزادانه صدای ادبیات امروز به گوش همه برساند.

برای  راه یافتن به این هدف از همه شما دوستان عزیز درخواست می کنم که کارهای ادبی خود را برای ما بفرستید.

 

آثار خود را تنها به صورت فایل "ورد" برای ما بفرستید.

 

email : elias_ghanavati@yahoo.com

http://www.newproline.com

     maniha / مانیها

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:39 توسط الیاس |