به وقت قرار این بی قراری بیقرار بی قرارم
روی تاب نشسته ام و تا بیتابیم تابی نیست
نیستی قرار هم نبودنت بود
ونبودنت هم نیست
توی کوچه سیگار نیم سوخته طعم تو می داد
مگر تو نگفته بودی ما در اتفاق به اتفاق رسیده ایم
پس این کدام اتفاق است
که نه بویی از رفتنت هست
و نه عطری از ماندنت
یادت هست
به بیابان زدم که بیابانی باشم
توسعه ی شهر مگر گذاشت
گفتی شهید تو باشم
رفتم و شدم
نوشتند روی خیل عظیم کلمن ها
بنوش به یاد او
امدم تنم را بردارم بروم گورم را پیدا کنم
گیر دادی که شهیدان زنده اند
ماندم
حالا می گویی تن تیر خورده دارم
دارم که دارم ، دوستت
ببین خودم هستم
با قدی متوسط
چشم هایی که از مرز مشکی بودن گذشته
و مو ها یی که وقت مد موج دارند و وقت جزر آرام آرامند
آرام در گوشی می گویمت
ادامی این شعر شخصی ست
هزار و سیصدو هر چقدر که بود بود
و هر اتفاقی که افتاد افتادیم
از جایی به جایی برای جا به جایی
ادامه ی این شعر شخصی ست
تقدیم به زنی که روسری آبی به سر داشت
و کودکی که پشت سرش فریاد می زد مامان ایران
توی این دفتر خط دار صورتت خط دارد خانم
از روی خط مو هایت شروع می کنم به نوشتن
قرار این نبود
وقتی رسیدم بار زده بودی همه چیزت را توی کامیون همیشه سپید
سفر به خیر
یک پک مهکم
به سلامتی
خانم یعنی دوشیزه بانو خط های توی صورتت اتوبان نیست
یک پک دیگر
حالا لب هایت طعم تلخی دارند
و چشمک چشمت پیام خونی انتقال می دهد
نه تو معشوقی خوبی نیستی
آنقدر بزرگی که توی آغوش من جا نمی گیری
دستم توی دستت گم می شود
اصلا از وقتی که پیدایت کردم روسری به سر کردی و داری می روی
حالا روی خط لب هایت هستم
این خط خط ربط تو با خیلی هاست
به یاد خط به خط شدنمان
به یاد آن همه خط بازی می نویسم
تو معشوقی خوبی نیستی
ناخوب من توی آینه ببین
روسری گل دار آبیت دیگر آـبی نیست
گل هایش را بچسب
از من که گذشت
این کودک فریاد میزند
برگرد