تبليغاتX
دمپایی سوخته

 

 

با جو کاری ندارم

با هندسه جغرافیا بینش

این همه که توی گوشم خواندند

با معشوقه ام کار دارم

که گمش کردم

آخر خیابان آیت الله منتظری نرسیده به خیابان امام خمینی

حالا باید بگردم توی منتظری

بگردم توی امام

دنبال اورانیوم های غنی شده نیستم

بگذارید بگردم

احساس هسته ای  خودم را می خواهم

بزنید

گاز های اشک آور مرا یاد هم آغوشی هایمان می اندازد

 اشک های  پر لذتش

بزنید

من با آدم ها فرق دارم

 که شعار می نویسند روی دیوار ها

نمی نویسم

که پدرم می گفت مرگ را عزرائل  می نویسد

وفکر می کنم عزرائل نیستم

خواهش می کنم کسی نمیرد

دارم به خودم تیر می زنم

می خواهم سوراخ شوم

تا لای تمام کلاستر ها جا بگیرم

و بگردم توی منتظری توی امام

من معشوقه ام را گم کرده ام

بگذارید بگردم

-------------------------------------------------------------------------------------------------

من آدم هستم

پیامبر این همه هیچ

پیامبر خودم و تو

که حالا دیگر لباس می پوشیم

گناه می کنیم

نگاه می کنیم به فیلم های صحنه دار

به تو که صحنه ی منی

به من که صحنه ی تو ام

و این همه حرف که نزدند لب های ما

مشغول بازی بودند

قسم به انجیل که من بار ها بهشت را دیده ام

قسم به تورات که من سیب دوست ندارم

و قسم به قران که من آدم هستم

پیامبر این همه هیچ

حالا بیایید دورم جمع شوید

و بگوید که بگویم بهشت چگونه است

و من نگاه می کنم به دختری که حشیش می کشد

به مردی که هفت تیر می کشد

به نقاشی که عریانی معشوقه اش را

و کودکی که جنازه ی پدرش را

به تو نگاه می کنم خمیازه می کشم

مانده ام که تو حوا ای یا هوا

 

 

 

 

                                               الیاس قنواتی

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 19:47 توسط الیاس |