تبليغاتX
دمپایی سوخته

مادر , بزرگ شدی

لای تمام چشم نوشته هایم

تکامل یک دوستت دارم بیوه

شاید پنج شنبه که دیروز بود

وشاید هم جمعه که مطمعنن امروز نیست

کسی به برجستگی های تو ......

بزرگ شدی !!!!!!!

حالا آرام توی دست های کوچکم بنشین

محکم به سیگارت پک بزن

بزن

آنقدر که دست هایم سیاه شوند

به سرفه بیفتم

چشم هایم سیلی خورده ببوسنت

که تو تک مادر نازن دنیایی

من دیر به تقویمم نگاه کردی

این تقویم شش بط عرق سگی بالا کشیده

شاید پنج شنبه که دیروز بود

وشاید هم جمعه که مطمعنن امروز نیست

به هیچ کس هیچ ربطی ندارد

که تاریخ هایم توی کدام دیسکو

با کدام یک از دختران مست

در حال رقصیدن است

مادر حالا چشم هایت را باز کن

که اینجا سمت راست دیوار است و

سمت چپ دیوار

ما گیر افتادیم

بیا شیرینی ها ی تلخی هایمان را تقسیم کنیم  !!!!!!!

 

 

                                                        

                 الیاس قنواتی

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 16:0 توسط الیاس |

 

فرشته ها خدا را کم می آورند

 

وما صادر می کنیم از بنگلادش تا جزیره ی گوا

 

مرغ ها به خواب امشبشان فکر می کنند

 

من به خواب دیشبم

 

سر گیجه دارم

 

که چرا خرها ار ار می کنند ؟؟؟

 

ما ما نمی کنند!!!

 

حالا موشها آدم های خوبی هستند

 

و مورچه ها بد بختند

 

 

خشبختی آبنبات چوبی ست

 

بی چوب

 

بی آبنبات

 

بی    بی...

 

تو خیلی خوبی

 

دوست دارم وحشی باشی

 

درست موقعی که دوست دارم باشی دوست دارم نباشی

 

 خیلی بزرگی خیلی

 

آن قدر که توی مشت هایم جا می شوی

 

 به من فکر می کنی

 

من به روزی که خر ها ما ما می کنند

 

زیاد هم عجیب نیست

 

که زندگی حول یک محور ثابت می چرخد

 

من برای نسل های آینده می نویسم

 

عر  عر

 

عر  عر

 

 الیاس

قنواتی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 16:20 توسط الیاس |