تبليغاتX
دمپایی سوخته
 

سینما توی دست هایش

کلمات به سرفه افتاده بودند

این آخرین گناه پدربزرگ بود

-------------------------------------------------------------------------------

برای دوست داشتن یک فعل را گم کرده ام

درست مثل زنی باردار توی کوچه پس کوچه های شریفی

زمین هنوز هم یک مکعب متساوی الاضلاع ست

و هیچ کس باور نکرد ما هزاران سال نوری از زمین دوریم

حالا بکش هی بکش

یک نخ

دونخ

نه تمام نخ های اطرافت را

آسمان جای بادبادک بازی نیست

 

                                         الیاس

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 12:46 توسط الیاس |

از ابتدای همین شعر

تا پدرم دربیاید

فریاد می زنم

سایه هاتان توی هم رفته

که این در مال همسایه بود

و هیچ حرف پاکیزه ای نیست که تقدیمتان کنم

حروف بوی خشخاش می دهند

ما وارونه شده ایم

و احمقانه توی مشت هایمان

سکه های بهار آزادی را زندانی کرده ایم

 

 الیاس قنواتی

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 10:41 توسط الیاس |