سینما توی دست هایش
کلمات به سرفه افتاده بودند
این آخرین گناه پدربزرگ بود
-------------------------------------------------------------------------------
برای دوست داشتن یک فعل را گم کرده ام
درست مثل زنی باردار توی کوچه پس کوچه های شریفی
زمین هنوز هم یک مکعب متساوی الاضلاع ست
و هیچ کس باور نکرد ما هزاران سال نوری از زمین دوریم
حالا بکش هی بکش
یک نخ
دونخ
نه تمام نخ های اطرافت را
آسمان جای بادبادک بازی نیست
الیاس
از ابتدای همین شعر
تا پدرم دربیاید
فریاد می زنم
سایه هاتان توی هم رفته
که این در مال همسایه بود
و هیچ حرف پاکیزه ای نیست که تقدیمتان کنم
حروف بوی خشخاش می دهند
ما وارونه شده ایم
و احمقانه توی مشت هایمان
سکه های بهار آزادی را زندانی کرده ایم
الیاس قنواتی