تبليغاتX
الیاس قنواتی

" گزارشی از مصاحبه با مان "

به الهه ی هوو ، هووِ زیباهوو که نمی ترساندم ! ( به زیبا کرباسی )


 

مان  گردن برافراشته با لبخندی

 

 می شود خود را معرفی کنید ؟

من مانم آسمانم با قوسّش که سُر می افتد بر زمین / و پهن می شود زیر کوه ها تا در بر بگیرشان / و کوه ها از من اند

 پرنده ها چه ، از تو هستند ؟

پرنده ها می آیند / به فکر می مانند / می پرند ، می چرخند ، بر کوه ها بازی میکنند ، سوار بر هم می شوند .. /  جوجه ها همیشه قصه را ادامه می دهند / پرنده ها گمند نه از منند و از منند 

از زایش بگو از آفرینش

آفرینش بازیست و من همیشه در بازیم / وقتی که روی لباس ها یت شب نم می نشیند / برش می داری ، خشک می کنی ، می گویی تمام / اما چیزی در تو تمام نمی شود

کوه هات که جلوه گری میکنند چه می کنند ؟

آسمانم آبش را می ریزد رویشان / آنها به پرنده ها شیر میدهند / که بپرند در من و گیجم کنند / تا رگم را نزنم

مان سر فرود می آورد

 گردن آویزش غروب را با خود می اندازد پشت کوه ها

و ماهِ از نیمه گذشته ...

پایان

 

الیاس قنواتی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 13:11 توسط الیاس |

این شعر به اسم ، به صفت ، به اشاره به ضمیری که تویی ( زیبا کرباسی )

 

 قلکی با لب های درهم

که نگاهم می کند ، برمیگردد پشتش را نشان می دهد

می گوید ببین چگونه پاره شدم

و می افتد

 

 تخته پاره ای  رنگ پریده ، ورم کرده

میگوید فکر می کردم خیلی راه رفته ام

رنگ ها که عوض می شدند

نور که بازی ام می داد

حالا چشم بسته ام خالی از نورم

لمس که می کنم  یکیست

پاره ای از تختخوابی ام

 این را به زن خوابیده روم گفتم

چشمش را بست

لمسم کرد

حالا بگو چیم ؟

 معشوقمی مگر نه ؟

و البته . . .

 

نایلون ها ، دستمال های کاغذی ، لباس ها در باد

می گویند  ما بگوییم ؟

می گویم نه

چشم می بندم - پاره ام و پیش نرفته ام

بازو ات را لمس میکنم

می بوسمت

می گویم بخواب

 معشوقه امی مگر نه ؟

می خوابی

 و دستت که می افتد روی تخت


الیاس قنواتی 

+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 6:53 توسط الیاس |

به دوست نازنینم هاله

 

آرامم ، خونسرد ، تکانی نمیخورم

قلاب  را دوباره انداخته ام توی فنجان قهوه ام

تا شکاری بکنم

روی میز غذا بر تپه ی  پلو چاه همیشه را دوباره حفر می کنم

اینبار هم  به گنجی نمی رسم

تنها تکه های استخوان و پاره های گوشت و چند تار مو

بقایای جانوری ست لابد

که انگار شاعرست

می گوید می خواهد شعری بخواند

این اوست که می خواند :

" نام این شعر : این شعر عاشقانه به توم

تیغ را بر برامده رگم ، برامده از فشار خون کشیدم

رنگم  بی امان پاشید روی فرش

می خواستم بیرون بزند تا ببینمش

که نزد

خود را آویخته بود آن بالا

وزنش را حس میکردم

کشیدگی مویرگ هام

سوزش ، سوزش آیی

می خواستم بیرون بزند

 بیرون بزنی

ببینم جانم تو نیستی که بیرون می زنی ؟

حالا این شعر عاشقانه هم تمام

دوباره توی چاه بینداز و دفنم کن "

 

من اما تکانی نمی خورم خونسرد آرام

فنجان قهوه ی سرد را سر می کشم

تکان می خورم

قلابِ همیشه اینبار تکانی می خورد

باید قلاب را بکشم

قلاب را که می کشم  ، قلاب که می کشم

تو قلاب را بکش

بگزار بیرون بزنم

شکار فنجان قهوه امم

بیرون بکش ببین که منم  

 

الیاس قنواتی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 4:22 توسط الیاس |

در تکان و لرزشم

به رقص نمی مانم

به پرچمیم که باد سوارش می کند و ذهن زبان

آه دردِ دردم

آه دردِ لذت

چیز سکینه آشتیانیم

این آن سان سوچی

تنها منم که های هوی می کنم

و تو یک جغرافیا را حبس می کنی

حالا بگو که من کیم ؟

جغرافیا کجاست ؟

 

تو پاسخی نمی شوی

حرف که می زنی منم

حرف که می زند همسرت منم

دخترت منم

کلاغِ پشت پنجره ات منم

هستم

این آینه و نیستم

حالا بگو بگوید بگویم من کیی ؟

زبان از من است و من در زبان زبان درهمیده است

من مجهول ، مجرمِ همیشگیتانم  قاضی

حالا بگو که مجرم کدام کیستمانی ؟

 

الیاس قنواتی

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 20:32 توسط الیاس |

هر روز من تن را از خواب پاش می کنم

رفتن به مستراح و آبی به صورت و حالا که شاش می کنم

این آب زندگی ست که زرد از من ایستاده می رود

یعنی که ایستاده . . . ؟ بله فاش می کنم

ببین که یافت کرده ام فعلی برای تمامی لحظه هام

فعلی که در آب پاشم کرده امش و پاش می کنم

من در اتاق کوچکم بند از لباس می کشم

آنگاه تن را به بند لباس جاش می کنم

سردرگم و گیج از خانه بیرون جهیده ام

به این جهان آش رو به روم اضافه لاش می کنم

دکتر و گوشی روی سینه ام و گفتنش که حرام زداده کار کن

قلبم دوباره تق تقی که باش می کنم

بازم مرا گرفته اند با دختری

چک خورده ام و پخمه اییم که داش داش می کنم

حالا به خانه آمده ام و سر درد می کند

دستمال بسته ام و قرص و کاش هایی که کاش می کنم

باید زنی از من مردم بیرون بیاورم

این راه بی خطریست می شود پیداش می کنم

ببین که شب شده و تنم زنی شده که خوابم می کند

بعدش خورشید دوباره که می شود من که پاش می کنم

 

الیاس قنواتی

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 22:12 توسط الیاس |

لیلا اگر جنگ بیاید ،اگر خلیج بشکند

این همه ، این همه ماهی را توی کدام تنگ میشود جا داد

ماهی های گلی که سر بالا می اندازند و قوسی به کمر می دهند و از دم رهاش می کنند

پر پر میزنند ، که ای کاش پری داشتند و پر میزدند

 

سهراب ببین چه میخواند ، چه می خواند این Patricia Petibon " "

انگار صدای زمین لرزه ای ست که ریز لرزه هایی به کمر زمین می اندازد

زمین لرزه ای که بالاش ظریف اندام رقصنده ی فلامنکوست که قوی پا میکوبد

و  " Patricia " به آواز می آید و زمین با رقصنده ی فلامنکوش  همچون ذره ای به کهکشانی پرتاب می شوند

 

لیلا مردان بوس و کنار که معشوق کنار میزنند و لباس میکنند و تفنگ

آلت از یاد رفته ، مردان آلت از یاد رفته ی جنگ

دنگ . . . ، دنگ . . . ، دنگ . . .

 

سهراب این که دارد از شیارهای باریک دندان های "   " Patriciaبیرون می جهد آسمان است

گوش کن ، این صدای سایش آسمان با لب است

و آسمان که پیروزمندانه از دریچه ی دهان بیرون می جهد

و پهن می شود توی آسمان .، آ سمان

و ماده کبوتری که میپرد

و کبوتری که دنبالش میکند

و کبوتری که دنبالشان می کند

و کبوترانی که دنبالشان می کنند

یک آسمان ، سهراب یک آسمان کبوتر

 

لیلا فاحشه های دلتنگ که آهی می کشند و رژ ، ، پاک می شود

لیلا مردان آلت از یاد رفته ی جنگ در میشکنند ، تو می آیند

و رخت های روی بند

و رخت هات روی بند

لیلا رخت هات روی بند

لباس های زیرت

سربازان آلت از یات رفته بوش میکنند

به خود می مالانندش

معشوق از یاد رفته می شود لباس هات

لیلا لباس هات  لباس هات

می روم بیاورمشان

سهراب نه

لیلا  . . .

سهراب . . .

لیلا  . . .

سهراب . . .

لیلااااااااااا

سهراب سهراب سهراب  ، نه

سهراب . . .

 

الیاس قنواتی

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 11:45 توسط الیاس |

حالا که تنها شده ام می توانم انگشت ام را توی گلویم کنم

بالا بیاورم : برنج های جویده شده را  ، گوشت را ، سبزیجات را

و بگردم میان پیش تر خورده هام

تا یک جفت پستانِ زنانه پیدا کنم

یک جفت پا

یک جفت دست

یک باسن و چیزهای دیگری از این دست

و روی همشان که کنم

معشوقِ از من چشم باز می کند

من زاینده ای بالا آورنده ام

زاینده ی بالا آورنده معشوق بالغ تکه تکه بالا می آورد

معشوقِ از من از من نمی رود از من که برود به من می آید

معشوقِ از من زیباست

معشوقِ از من شررگری بی بدیل است

معشوقِ از من تنها کمی بو می دهد

که می توانم به حمام ببرمش

مو را کم دارد

که کلاه گیس  بی کمش می کند

معشوقِ ار من چیزی بگو

بالا آورنده احساس که از دهان ، از سر ، از تن بزرگتر می شود

بیرون دادنش درد است

آآخخ


الیاس قنواتی

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 11:49 توسط الیاس |




آقای رییس بی جمهور


او می خواهد تخت خوابی داشته باشد به وسعت وطن

و پتویی به غایت بزرگ تر

تا من و خانواده ام

تا تو و خانواده ات

تا ما همه  همخوابگانش باشیم همخوابه ی عزیز

بگذار  رو راست تر بگویم ات

من احساس می کنم او سرما خورده باشد 

چرا که امروز که از خواب بیدار شدم سرما خورده بودم

من از تختی حرف می زنم که هجوم می آورد به اتاق خوابم

در را می شکند ، دیوار را و پهن می شود زیرم

چه وحشتی مرا می گیرد وقتی که می بینم

کمد لباس زیر زنم روی تخت اوست

حتا زنم روی تخت خواب اوست

و تخت خواب مان

و خواب مان  ...

 

نه لااقل تو بیا این ور  مادر

این ور هم که نه  این ور

نه ، نه ، نه ، بهتر است فکرش را نکنم

 

من فکر می کنم کمرت تاب نمی آورد می شکند

وطن کون های زیادی دارد

به من هم تجاوز کن

حالا آب دارد از آبی تکان می خورد

و دیواره را و دیوار را و سنگ را و کوه را می شکافد فرهاد فریب ناخوردنی ست

و ما بی شمار هم خوابگان ات  بیشمار شیرینیم

بیا مرا بگیر 

 به من شلیک کن

گلوله به تن که  می آید دردی را می آورد ، دردی را می برد

 دردی که می رود تو هستی

شلیک کن

 

الیاس قنواتی





نمایشنامه ی "روایت راوی در روایتش" 


لینک دریافت به صورت pdf


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 18:9 توسط الیاس |

می گویی اگر عقاب بودم

 برت می داشتم می بردمت پشت کوه دوری

و من حدس می زنم لباسهایم را تکه تکه می کردی

می گویی می رفتم آزادگان را یکی یکی می آوردم

و من حدس می زنم لباسهایشان را تکه تکه می کردی

می گویی برایتان پرچم می آرودم

به رنگ استقامتتان سبز

به رنگ آرامشتان سپید

و من حدس می زنم به رنگ جنسیتمان سرخ

می گویی طرح میان پرچم را تخت خوابی می گذاشتم

و من حدس میزنم با سینه های برجسته و شهوتناک زنانی که سنگ خوردند و مردند

می گویی می رفتم برایت کمانی می آوردم با تیر

می گویی می رفتم با هزار عقاب دیگر می آمدم تا گمم کنی

می گویی دروغکی به وطنتان حمله می کردم تا تیرم کنی

می گویی و نوکت را میآوری و لبهایم را می بوسی و میخوابی

و من حدس می زنم اگر عقاب بودی میان هزار عقاب حدست می زدم


الیاس قنواتی

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 15:33 توسط الیاس |

به دوست دختر سابقم که دختر دیگر نه اما دوست می ماند ( نیلوفر )

 

هووووم

باغ صورتی را بهار بزند به سرخی می رود

هووووم

ایشتار ثانیه به ثانیه سیلی بزن مرا

از هوش می روم

وقتی نگاهم می کنی

حرف که می زنی

در را که باز می کنی

بهار که می زند به باغت

هووووف آه اووووم

دستم را که می گیری

لمسم که می کنی

راه که می روی

نفست که می خورد به صورت خوابم

وای هووووم آه

صدات که می کنم

بر که می گردی

آغوش که می شوی

تبرت می زند ساقه ام

آخ هووووم آی

الاهه ی هووووم  ایشتار اووووف آه...

 

الیاس قنواتی

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:50 توسط الیاس |